داستان شمع و کبریت
سالهاى سال پیش، یعنى زمانى که حتى برق وجود نداشت، شمع کوچکى زندگى می کرد. مردم آن شمع را بر روى طاقچه خانه شان گذاشته بودند. در کنار این شمع کوچک ، یک قوطى کبریت قرار داشت و این دو گاهى با هم حرف میزدند.
یک روز قوطى کبریت به شمع گفت:"مواظب باش ، تو هر روز دارى میسوزى و کوچک و کوچکتر میشى . هر دفعه که روشنت میکنند یک قسمتت از بین میرود .
شمع کوچک با لبخند جواب داد: آره این درسته که من براى نور دادن باید زحمت بکشم و بها بپردازم، اما این وظیفه منه، براى همین ساخته شدم.
قوطى کبریت گفت:اما نور تو خیلى کوچک و ضعیفه، اگر قوى و پر نور بودى مثل مشعلى که در کنار بندر مسیر را براى کشتیها روشن میکنند، باز هم یه حرفى. زحمتت یه فایده اى داشت. اما تو خیلى کوچکى."
شمع دوباره لبخند زد و گفت: آره درسته که من خیلى کوچکم اما با این حال میتونم یک گوشه تاریکو روشن کنم . یادته که دیشب کیسه هدایاى بچه ها افتاد و همه پول خردها به زمین ریخته و هرکدام به گوشه اى غلطیدند؟ آن وقت مردم منو برداشتند و در عرض چند دقیقه همه پولها رو دوباره جمع کردند و توى کیسه ریختند.
اما قوطى کبریت با شک و تردید آهى کشید و صحبت آنها با آمدن مادر بزرگ به اتاق قطع شد. مادر بزرگ آمده بود تا شمع را با خود به اتاق خواب ببرد.شمع و قوطى کبریت روز بعد دوباره در کنار هم قرار گرفته و یکدیگر را دیدند.وناگهان .... قوطى کبریت با فریادى گفت:" چه بلایى به سر تو اومده؟ از دیشب تا حالا نصف شدى."شمع چشمکى زد و گفت:" مىدونى چى شده دیشب مادر بزرگ در نور من کتاب مقدس میخوندو اونقدر از خواندن کلام خدا لذت می برد که تا نصفه شب بیدار موند و منو هم روشن نگه داشته بود. اما من اصلا ناراحت نبودم . بخصوص وقتى که این آیه رو با صداى بلند خوند. مىدونى چه آیه اى ؟ این آیه: "دیگر شب نخواهد بود و آنها دیگر چراغ لازم ندارند . چون خداوند خودش آنها را روشن خواهد کرد." بعد از آن مادر بزرگ دستهاى خود را بلند کرده به آسمان نگاه کرد و گفت" خداوندا شکر که روزى خواهد رسید که دیگر تاریکى وجود نخواهد داشت ولى تو رو براى این شمع کوچک هم که این اتاق را روشن کرد تا من بتوانم در نور آن کلام تو را بخوانم شکر." و اون وقت من خیلى خوشحال شدم که تونسته بودم با خوشحالى براى این مادر بزرگ پیر بدرخشم."
این بار دیگر قوطى کبریت جوابى نداشت.آن شب اتفاق عجیبى افتاد. اعضاى خانه مثل همیشه همگى به تختخواب رفتند. اما بجاى اینکه شمع را خاموش کنند، آنرا همانطور روشن پشت پنجره گذاشتند. از درز پنجره سوز باد مى وزید و شعله شمع را لرزانیده و آنرا با سرعتى بیشتر از همیشه می سوزانید.
قوطى کبریت با عصبانیت از آن طرف اتاق فریاد زده و گفت :" اگر مواظب نباشى تا چند دقیقه دیگه کاملا تموم میشى. بیا و زرنگى کن بگذار باد بعدى خاموشت کنه تا حداقل جونت نجات پیدا کنه و نابود نشى.
اما شمع شجاع لبخند زده و کوچکتر و کوچتر مىشد.
قوطى کبریت یک بار دیگر طاقت نیاورد و به نصیحت کردن شروع کرد:" چرا به حرفهاى عاقلانه من گوش نمىدى خاموش شو و جونتو نجات بده.
شمع گفت:" اما مردم منو اینجا گذاشتن تا نور بدم و من هم نمیدونم که چرا باید این این گوشه تاریکو روشن کنم. اما تا هر وقت بتونم نور بدم ، نور خواهم داد.
کبریت می خواست بگوید:" اما این کار احمقانه اى است . اما به جاى این حرف گفت: "گوش کن ، گوش کن ، این صداى چیه؟"
شمع کوچک گوش کرد و شنید که کسى در را میزد و دستگیره در را می چرخاند. پدر و مادر و بچه هاى بزرگتر هم که از صداى شنیدن در بیدار شده بودند به طرف در رفته و آنرا باز کردند. با باز شدن در باد شدیدى به داخل خانه وزید و و تکه کاغذ هایى را که در گوشه و کنار خانه پراکنده بودند، پخش کرد.
باد شمع را با شدت خیلى زیاد لرزانیده و برفهاى خارج را به داخل خانه ریخت.
در همین وقت بود که زنى که از سر تا به تا به پاى او را برف پوشانیده بود و از سرما و خستگى نیمه جان شده بود، به زحمت خود را به داخل خانه انداخت.
صاحبخانه او را کمک کرد تا نزدیک بخارى هیزمى بیاید و لباسهاى خیس او را بیرون آورده و دستها و پاهاى او را مالیدند تا گرم شود.وقتى که حال زن کمى به جا آمد تعریف کرد که چطور راه را گم کرده و در طوفان و برف سرگردان شده بود. بطوریکه حتى نمیتوانست جلوى پایش را ببیند و از ناراحتى و سرما رو به مرگ بود. تا اینکه نور کوچکى را دیده و فهمیده بود که حتما در آنجا خانه اى قرار دارد.
پدر گفت:" ما هم فکر کردیم که در این طوفان و برف امکان دارد که کسى گم شود. پس شمعى روشن کرده و آنرا پشت پنجره گذاشتیم تا هر گاه گمشده اى از نزدیک خانه ما عبور کند نور آنرا ببیند و راهش را پیدا کند.
سپس پدر به شمع کوچک نگاه کرد . او آنقدر کوچک شده بود که تقریبا به فتیله رسیده بود و گفت:" آفرین به تواى شمع کوچک ! تو امشب جان انسانى را نجات دادى!"
شمع لبخند زده و با لرزش و تکان کوچکى خاموش شد. زندگى او بر روى زمین به پایان رسیده بود.
عیسى مسیح میگوید :" من نور عالم هستم." همانطور که شمع کوچک این حکایت باید جان خود را می داد تا نور بیاورد عیسى محبوب ما نیز جان خود را برروى صلیب فدا کرد تا نور نجاتى براى این دنیا بیاورد . او همچنین به همه کسانى که به او ایمان دارند می گوید: شما نور عالم هستید.
بعضى از ما نورهاى کوچکى هستیم و برخى بزرگتر ، اما مهم این است که هر جا هستیم در خانه یا مدرسه یا محل کار، در کوچه و خیابان، همیشه اجازه بدهیم که نور ما بتابد. هر چند که کار آسانى نیست و براى انجام آن باید گاهى مانند شمع کوچک این داستان از خود گذشتگى و فدا کارى کرد.
هرکه بدرخشد عمرى پربار و شاد و سرافراز خواهد داشت.